خرید بک لینک

من باور دارم؛ كه ما مسئول كارهایى هستیم كه انجام مى دهیم، صرفنظر از اینكه چه احساسى داشته باشیم.

من باور دارم؛ كه دو نفر ممكن است دقیقاً به یك چیز نگاه كنند و دو چیز كاملاً متفاوت را ببینند.

من باور دارم؛
كه زندگى ما ممكن است ظرف تنها چند ساعت توسط كسانى كه حتى آن ها را نمى شناسیم تغییر یابد.

ادامه مطلب

برچسب: باور ,نلسـون مانـدلا,حکیمانه, نویسنده: مریم فاضل تاريخ: دوشنبه 26 اسفند 1392 ساعت: 17:57

برچسب: نوروز,عيد,بهار,سال نو, نویسنده: مریم فاضل تاريخ: دوشنبه 26 اسفند 1392 ساعت: 17:21

برچسب: آرامش,دليري,نيايش,نيايش با خدا,ارتباط با خدا, نویسنده: مریم فاضل تاريخ: يکشنبه 11 اسفند 1392 ساعت: 17:28


سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را…

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

 و نخندم اصلا

ادامه مطلب

برچسب: مشق ,نیمکت,قصه ,سهراب سپهري, نویسنده: مریم فاضل تاريخ: يکشنبه 11 اسفند 1392 ساعت: 17:23

اگر کسي تو را با تمام مهربانيت دوست نداشت ...
دلگير مباش که نه تو گناهکاري نه او
آنگاه که مهر می ورزی مهربانيت تو را زيباترين معصوم دنيا مي کند ...
 

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم فاضل تاريخ: شنبه 10 اسفند 1392 ساعت: 15:08

لاک پشت پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني.
مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته مي خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگ پشت تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد.
پرنده اي در آسمان پر زد، سبك؛
و سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست.
كاش پُشتم را اين همه سنگين نمي كردي

ادامه مطلب

برچسب: لاك سنگي,سنگپشت ,خدانيت, نااميد, نویسنده: مریم فاضل تاريخ: يکشنبه 11 اسفند 1392 ساعت: 17:19

اگر چهار تكه نان خوشمزه باشد و شما 5 نفر باشيد كسي كه اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد


مادر است

برچسب: مادر,نان, نویسنده: مریم فاضل تاريخ: سه شنبه 6 اسفند 1392 ساعت: 16:56

به قـــولِ مارتین لوتر کینگ،

 گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است اما دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است...!

به قـــولِ مایکل اسکوفیلد

همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی.

به قـــولِ خسرو گلسرخی:

بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم...!

به قـــولِ زنده یادحسین پناهی

تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت

زوووووووو.....

تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود

 

ادامه مطلب

برچسب: مارتین لوتر کینگ,خسرو گلسرخی,حسین پناهی,چارلی چاپلین, نویسنده: مریم فاضل تاريخ: سه شنبه 6 اسفند 1392 ساعت: 16:38

 

جاده ي موفقيت سر راست نيست

پيچي وجود دارد به نام شكست

دور برگرداني به نام سردر گمي

سرعت گير هايي بنام دوستان

چراغ قرمز هايي بنام دشمنان

چراغ احتياط هايي بنام خانواده

تاير هاي پنچري خواهيد داشت به نام شغل

اما اگر يدكي بنام عزم داشته باشيد

موتوري به نام استقامت

  و راننده اي بنام خدا

 

به جايي خواهيد رسيد كه موفقيت نام دارد

برچسب: موفقيت,استقامت,بنام خدا,جاده, نویسنده: مریم فاضل تاريخ: سه شنبه 6 اسفند 1392 ساعت: 16:58


 
 
فکر می کنید برای رسیدن به آسانترین راهها مثل آسان ترین راه آشنایی، آسان ترین راه ابراز عشق، آسان ترین راه رسیدن به هدف، آسان ترین راه پول در آوردن و ... چیکار باید کرد و آیا ببینید که به همین راحتی می توانید آسان و ساده روزگار را به خوشی سپری کنید.
 
-       آسان ترین راه آشنایی ، یک سلام است ، ولی گرم و صمیمی .

-       آسان ترین راه قدردانی ، یک تشکر ساده است ، ولی خالص و صمیمانه .

-       آسان ترین راه عذر خواهی ، عدم تکرار اشتباه قبلی است .

-       آسان ترین راه ابراز عشق ، به زبان آوردن آن است .

-       آسان ترین راه رسیدن به هدف ، خط مستقیم است .

-       آسان ترین راه پول در آوردن ، آن است که همواره در کارت رعایت انصاف را بکنی .

-       آسان ترین راه احترام ، اجتناب از گزافه گویی و گنده گویی است .

-       آسان ترین راه جلب محبت ، آن است که تو نیز متقابلا عشق بورزی و محبت کنی .

-       آسان ترین راه مبارزه با مشکلات ، روبرو شدن با آنهاست نه فرار .

-       آسان ترین راه رسیدن به آرامش ، آن است که سالم و بی غل و غش زندگی کنی .

-       آسان ترین دوستی ، همیشه بهترین دوستی نیست . این را به خاطر بسپار .

-       آسان ترین بحث ، بحث در باره چیزهای خوب و امیدوار کننده است .

-       آسان ترین برد ، آن است که خود را از پیش بازنده ندانی .

-       آسان ترین راه خوب زیستن ، ساده زیستن است .

-       آسان ترین راه دوری از گناه ، آن است که همیشه بدانی چیزی به نام وجدان داری .

-       آسان ترین و در عین حال با ارزش ترین عشق ، بی ریا ترین آن است .

-       آسان ترین راه بودن ، آن است که حس بودن همیشه در وجودت شعله ور باشد .

-       آسان ترین راه راحت بودن ، آن است که خودت را همانطور که هستی بپذیری و در همه حال خودت باشی .
و بالاخره
-       آسان ترین راه خوشبخت زیستن ، آن است که همان طور که برا خودت ارزش قایلی ، برای دیگران نیز ارزش قایل شوی بدون توجه به موقعیت طرف مقابل .
حالا کمی مکث کنید و ببینید که به همین راحتی می توانید آسان و ساده روزگار را به خوشی سپری  کنید.
 

برچسب: خوشبخت زیستن,آسان ترین راه, رسیدن به آرامش,خوب زیستن, نویسنده: مریم فاضل تاريخ: پنجشنبه 24 بهمن 1392 ساعت: 11:45

زندگی بافتن یک قالیست نه همان نقش و نگاری که خودت  می خواهی نقشه از قبل مشخص شده است تو در این بین فقط میبافی نقشه را خوب ببین خوب بباف نکند آخر کار قالی بافته ات را نخرند

برچسب: زندگي,قالي,نقش,نگار, نویسنده: مریم فاضل تاريخ: پنجشنبه 24 بهمن 1392 ساعت: 11:42

چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن و پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود ,,

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمون من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم ,,

به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همگيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,

خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,


ادامه مطلب

برچسب: داستان,روح خدا,گذشت, نویسنده: مریم فاضل تاريخ: پنجشنبه 24 بهمن 1392 ساعت: 11:37

هرگز فراموش نکن !
 
 
عاشق شدن آسان است، اما ادامه آن هنر است
 
دوست هرکه باشد، نسخه دوم خودت است
نمی توان جلوی پیری را گرفت، اما میتوان روح جوانی داشت
هر جا که باشی دوستانت دنیای توهستند
 
بالا رفتن سن حتمی است
اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد
 
خنده کوتاهترین راه بین دوستان است
 
عمر سالهای گذشته نیست
سالهایی است که از آن زندگی کردی
 
عشق زندگی را نمی چرخاند
اما انگیزه ای است برای زندگی
 
وقتی  جایی داری که بروی یعنی خانه داری
ووقتی کسی را دوست داری یعنی خانواده داری

بزرگترین لذت زندگی
داشتن دوست صمیمی است

 
غیر از سخن گفتن راههایی بین دوستان وجود دارد

اگر از چیزی لذت بردی
دیگران را شریک ساز 
 

 
و چه زیباست که ببینیم کسی میخندد
و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای

برچسب: نویسنده: مریم فاضل تاريخ: پنجشنبه 24 بهمن 1392 ساعت: 11:49

معلّم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیبزمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضیها دو.بعضیها سه و بعضی ها تا پنج سیبزمینى بود. معلّم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند.
معلّم از بچهها پرسید: «از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟» بچهها از این که مجبور بودند سیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.
آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

نتیجه اخلاقى داستان کینه هر کسى را که به دل دارید بیرون بریزید وگرنه باید آن را تا آخر عمر با خود حمل کنید. بخشیدن دیگران بهترین کارى است که میتوانید بکنید. دیگران را دوست بدارید حتى اگر آنها شما را دوست نداشته باشند

برچسب: كينه,زندگي, نویسنده: مریم فاضل تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1392 ساعت: 14:21

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...!

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میu206fکند...

نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم... از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ،وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم...


اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت ، او بلد بود...
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته میگفت :
« تو فقط پا بزن »

من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »
او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !

وقتی میگفتم : « میترسم » ، او به عقب بر میگشت و دستم را میگرفت و میفشرد و من آرام میشدم ...

او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه میدادند و این سفر ما ، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم ...

خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است ، بنابراین من بار دیگر هدیهu206fها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم
« دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است »
و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است ...

من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم ، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند ، اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد
خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک ، پرواز کند...

و من دارم یاد میگیرم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم


من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم


او فقط لبخند میزند و میگوید : پا بزن...

برچسب: دوچرخه سواري,خدا, نویسنده: مریم فاضل تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1392 ساعت: 14:13

صفحه بندی