بياييد باهم يك فنجان چاي بخوريم و حرف هاي دل بگوييم
من باور دارم؛ كه ما مسئول كارهایى هستیم كه انجام مى دهیم، صرفنظر از اینكه چه احساسى داشته باشیم.
من باور دارم؛ كه دو نفر ممكن است دقیقاً به یك چیز نگاه كنند و دو چیز كاملاً متفاوت را ببینند.
من باور دارم؛ كه زندگى ما ممكن است ظرف تنها چند ساعت توسط كسانى كه حتى آن ها را نمى شناسیم تغییر یابد.
برچسب: باور ,نلسـون مانـدلا,حکیمانه,
نویسنده: مریم فاضل

برچسب: آرامش,دليري,نيايش,نيايش با خدا,ارتباط با خدا,
نویسنده: مریم فاضل
برچسب: مشق ,نیمکت,قصه ,سهراب سپهري,
نویسنده: مریم فاضل
برچسب:
نویسنده: مریم فاضل
لاک پشت پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني.
مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته مي خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگ پشت تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد.
پرنده اي در آسمان پر زد، سبك؛
و سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست.
كاش پُشتم را اين همه سنگين نمي كردي
به قـــولِ مارتین لوتر کینگ،
گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است اما دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است...!
به قـــولِ مایکل اسکوفیلد
همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی.
به قـــولِ خسرو گلسرخی:
بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم...!
به قـــولِ زنده یادحسین پناهی
تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت
زوووووووو.....
تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود
برچسب: مارتین لوتر کینگ,خسرو گلسرخی,حسین پناهی,چارلی چاپلین,
نویسنده: مریم فاضل

|
|
|
|
برچسب: خوشبخت زیستن,آسان ترین راه, رسیدن به آرامش,خوب زیستن,
نویسنده: مریم فاضل
|
|
|
|
برچسب:
نویسنده: مریم فاضل
معلّم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیبزمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضیها دو.بعضیها سه و بعضی ها تا پنج سیبزمینى بود. معلّم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند.
معلّم از بچهها پرسید: «از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟» بچهها از این که مجبور بودند سیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.
آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»
نتیجه اخلاقى داستان کینه هر کسى را که به دل دارید بیرون بریزید وگرنه باید آن را تا آخر عمر با خود حمل کنید. بخشیدن دیگران بهترین کارى است که میتوانید بکنید. دیگران را دوست بدارید حتى اگر آنها شما را دوست نداشته باشند
برچسب: دوچرخه سواري,خدا,
نویسنده: مریم فاضل