خرید بک لینک


من هيچ گاه نمي رسم. هيچ گاه. و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي.
خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند كرد.
زمين را نشانش داد. كُره اي كوچك بود.
و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نمي رسد.
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه
مي روي، رسيده اي.
و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست،
تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا.
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت.
ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛
و پاره اي از او را با عشق بر دوش كشيد

برچسب: لاك سنگي,سنگپشت ,خدانيت, نااميد, نویسنده: مریم فاضل تاريخ: يکشنبه 11 اسفند 1392 ساعت: 17:19

صفحه بندی